هدیه ای از طرف خداوند

ورود من به کرمان

1393/2/15 11:12
نویسنده : مامان سعیده
918 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

من و مامانی الان تقریباً سه هفته است که اومدیم کرمان و خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ هستیم

مامانی این چند وقت حسابی داره بهش خوش می گذره چون با وجود دو تا خاله مهربون و مامان بزرگ و بابا بزرگی که صاحب اولین نوه شده اند مامان خانوم فقط وظیفه شیر دادن به من رو به عهده داره و آروم کردن و خوابوندن من و بقیه کارها بین بقیه تقسیم می شه

دوشنبه 8 اردیبهشت من واکسن دو ماهگیمو زدم، وااای خیلی درد داشت و تا جائی که تونستم جیغ زدم و گریه کردم، ولی بعدش تقریباً زود آروم شدم.

تازگیا وقتی بزرگترها با من حرف می زنند حسابی می خندم و به حرفها و حرکاتشون با خدیدن و تکون دادن دست و پاهام عکس العمل نشون می دم و با این کار کلی قند تو دلشون آب می شه

راستی بابائی هر دو هفته یک بار به من سر می زنه و هر روز حالمو از مامانی می پرسه

اینو هم بگم بابا وقتی من آرومم و گریه نمی کنم به مامان می گه با کشیدن لپ یا دماغ من صدامو دربیاره و مامان یک بار در کمال بی رحمی لپامو کشید و من تا یک ساعت داشتم گریه می کردم و از اون به بعد هر وقت بابا دوباره به مامان می گه که این کارو بکنه مامان گوش نمی ده

خودمونیم ها عجب مامان بابای بی رحمی دارم!!!

این هم جدیدترین عکس های من:

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)